هنوز توی رختخواب بودم و در خواب و بیداری سر چند دقیقه بیشتر خوابیدن با خودم چانه می زدم
یهو بوی یه خاطره پیچید توی ذهنم
بوی توالت خانه مادر بزرگم
مادر بزرگم از در خونه اش که وارد میشدی اول از سه تا پله پایین میرفتی بعد یه دالان دراز رو تا ته میرفتی تا میرسیدی به یک راه پله سنگی
نمی دونم چه جور سنگی بود ولی هر چی بود قشنگ نبود و اینقدر قدیمی بود که لبه پله ها گرد شده بود
خدا می داند چند نفر پا روی سرشان گذاشته بودند
وسط راه پله توی پاگرد توالت بود با دیواری که کاشی نبود نمی دانم گچ بود یا سیمان و کفش هم سیمان بود
یه بوی خاصی می داد همونی بود که صبح خورد توی ذهنم خودش بود
نمی دونم ترکیب بوی رطوبت و گچ آب خورده بود یا بوی فاضلاب ولی حتما ترکیبی از اینها بود که اینقدر خاص بود
اولین باری بود که از استشمام این بو حالم بد نشد که هیچ خیلی هم تلاش کردم که بویش را در ذهنم حفظ کنم
بالاخره بیدار شدم و این روز سگی رو شروع کردم
روزی که با خاطره بوی توالت ۲۵ سال پیش شروع شده