روزمرگی

وقتی خسته و خواب آلود نشسته ام و منتظرم که ساعت ۵ بشه برم خونه

وقتی که حوصله انجام دادن کار های عقب مونده رو ندارم

وقتی حتی حوصله ندارم یه تلفن بزنم

میام تو این دنیای مجازی و و بلاگ های دوستام رو چک می کنم دنبال یه پست جدید

خوشحال میشم از اینکه می بینم زندگی هنوز جریان داره و فکر ها و اندیشه ها همچنان مشغول زایشند

مطالب کسانی دیگر را می خوانم که زندگی رو از زاویه ای دیگر دیده اند و بعضا چه زیبا وصف کرده اند

دلم برای روزمرگی تنگ شده

این روزگار

در این روزگار که وقت و عمر مردم در ترافیک  سنگین به حرص خوردن و فحش دادن می گذرد

دسترنج مردم صرف هزینه کردن برای ساعتی آرامش می شود

احوالپرسی از دوستان و خویشان بوسیله چت و ایمیل انجام می گیرد

هر روز شرایط برای کار و زندگی سخت تر می شود

تازه یه سری آدم که باید منتخب ملت باشند می آیند و آمار می دهند که نه چیزی گران شده است و نه شرایط سخت تر

چرا چسبیده ایم به این تکه متعفن از خاک زمین؟

چرا جمع نکنیم خودمان را و از اینجا نرویم

می دانم ساده نیست

می دانم که در همین خاک کاشته ایم آرزوهایمان را و هر روز منتظر سر از خاک در آوردنشان هستیم ولی آیا بس نیست این همه انتظار؟

می دانم ترسناک است در خاکی دیگر روئیدن

ولی به چه قیمتی در این هوا نفس می کشیم؟

به چه نشانه ای دلخوشیم؟

تلافی

بچه که بودم وقتی یک بزرگتری دعوایم می کرد و به من بر میخورد دلم می خواست بمیرم

البته به معنای واقعی مردن

می دونید چرا؟

چون فکر می کردم اگر بمیرم اونوقت اون بزرگتر تا آخر عمرش همش ناراحته و عذاب وجدان داره از اینکه بیخودی منو دعوا کرده و اونوقت دل من خنک میشه

ایده بدی نبود فقط حساب یه چیزو نکرده بودم اونم اینکه در ازای ناراحت شدن اون من خودم می مردم

حالا دیگه اینطوری فکر نمی کنم

حالا اگه کسی منو ناراحت کنه بهترین کاری که به ذهنم میرسه اینه که

اولا خودم رو ناراحت نشون ندم (حتی اگه باشم) چون اینجوری اونطرف قضیه دلش خنک نمیشم

ثانیا به شیوه ای که کمترین ناراحتی و عذاب رو برای من داشته باشه تلافی کنم

این عالی ترین شیوه ممکنه

یک حالی میده که نگو

همکار سابق

چند روزی می شد که تو خودش بود

آروم میومد سر کار و سرش رو تو صفحه مانیتور فرو می برد

تو بحث ها شرکت نمی کرد و جواب هر چیزی که می پرسیدی رو با آره و نه میداد

چشم هاش اون برق سابق رو نداشت

اهل اقرار نبود برای همین من هم ازش چیزی نپرسیدم ولی حواسم بهش بود

یه روز که از بیرون اومدم مشغول صحبت با تلفن بود

متوجه حضورم نشده بود

آروم حرف می زد " فکر می کنی اگه بفهمن سرطان دارم بیرونم می کنن؟"

...

هنوز از خواب قیلوله ( به خدا نمی دونم با غ یا ق ؟ اگه اشتباهه نخندین ) کاملا بیدار نشده بودم که همسرم از پشت کامپیوتر سرش را بیرون آورد و رو به من گفت این چیزای بی ادبی چیه جدیدن می نویسی؟

بنده شخصا همیشه از دستگیر شدن هراس دارم حالا این ترس مربوط به دوران کودکی یا مربوط به کودک درون یا ناخودآگاه یا هر چیز دیگه ای باشه هر وقت کسی میگه مثلا چرا چنین و چنان کردی اول انکار می کنم

من هم سریع گفتم من ننوشتم من چیز بی ادبی ننوشتم

تازه کم کم داشتم می فهمیدم که منظورش به پست "اندر احوالات ..." است

گفت این ".... سفید" چیه که نوشتی؟

گفتم چیزی نیست .

قیافشو مثل بلد الملک کرد و گفت من که می دونم منظورت چیه

من گفتم بابا من اگه می خواستم بنویسم  و بگویم که بلد بودم

اما ننوشتم بعدش هم این تصور شماست از کجا معلوم ذهنیت نویسنده هم همین باشه که باز دوباره حالت چهره اش به بلدالملک شبیه شد و بنده از ادامه دادن توضیحات انصراف دادم

خلاصه لطفا کسی از "...." تعبیر بد نکند

به چشم برادری ببینید که همسرمان ناراحت نشود

take it easy

بعضی عبارت ها در زبان ها هست که حیفه ترجمه بشه

یعنی وقتی ترجمه بشه معنی واقعی خودش رو از دست میده

یکیش همین take it easy هست

واقعا محشره ! حالا نمی دانم ایرانیان قدیم هیچ چیز رو آسون نمی گرفتند

همه چیزو سخت می گرفتند

اصلا به سخت یا آسون گرفتن چیزی اعتقاد داشتند یا ....

خلاصه این خارجیها که آسون گرفتند چیزی رو از دست نداند

شما هم Please take it easy

هر چقدر که سخت باشه

اینقدر حال می داده

take it easy honey خودش درست میشه

اون با من

اندر احوالات وبلاگ نویسی

وبلاگ داشتن چیز خوبیه

من فکر می کنم خوبه اما مثل باقی چیزا خوبه برای اهلش

اولین شرطش هم داشتن جنبه است

می دونید چرا؟ چون مثل این می مونه که پشت یه شیشه باشی که تو اونور شیشه رو نمی بینی ولی از اون طرف تو پیدایی

منظورم اینه که تو نمیبینی که چه کسی اونطرف شیشه داره تو رو می بینه و ممکنه هیچوقت هم نفهمی که مثلا کی تو رو وقتی که لخت بودی دید میزده

یه روزی یکی تو رو می بینه و با پوزخند میگه عجب .... سفیدی داری و تازه می فهمی که بعله ، ایشون هم از شما فیض می برده و شما خبر نداشتی

خلاصه وقتی که فکرت رو عریان می کنی رو صفحه وب هستن آدمایی که فقط میان یه دید میزنن و میرن ولی هستن آدمایی که نظری میدن بعضی ها از روی حس قدرشناسی  به به و چه چه میکنن چون تو هم همین کار رو براشون انجام میدی ، بعضی ها هم واقعا نظری دارن

بعضی ها هم نظر دارن ولی دوست ندارن شناخته بشن

مثلا روشون نمیشه ، خجالت میکشن

شما خواننده گرامی به خودت نگیر لطفا

الآن قاطی کردم

شما هم دزدکی .... سفید ما رو یه دیدی بزن فردا با پوزخند بگو فلانی غیر از زود جوش آوردن قاطی هم داره

خاطره

هنوز توی رختخواب بودم و در خواب و بیداری سر چند دقیقه بیشتر خوابیدن با خودم چانه می زدم

یهو بوی یه خاطره پیچید توی ذهنم

بوی توالت خانه مادر بزرگم

مادر بزرگم از در خونه اش که وارد میشدی اول از سه تا پله پایین میرفتی بعد یه دالان دراز رو تا ته میرفتی تا میرسیدی به یک راه پله سنگی

نمی دونم چه جور سنگی بود ولی هر چی بود قشنگ نبود و اینقدر قدیمی بود که لبه پله ها گرد شده بود

خدا می داند چند نفر پا روی سرشان گذاشته بودند

وسط راه پله توی پاگرد توالت بود با دیواری که کاشی نبود نمی دانم گچ بود یا سیمان و کفش هم سیمان بود

یه بوی خاصی می داد همونی بود که صبح خورد توی ذهنم خودش بود

نمی دونم ترکیب بوی رطوبت و گچ آب خورده بود یا بوی فاضلاب ولی حتما ترکیبی از اینها بود که اینقدر خاص بود

اولین باری بود که از استشمام این بو حالم بد نشد که هیچ خیلی هم تلاش کردم که بویش را در ذهنم حفظ کنم

بالاخره بیدار شدم و این روز سگی رو شروع کردم

روزی که با خاطره بوی توالت ۲۵ سال پیش شروع شده

تشکر

بر خود می دانم از کلیه دوستان ، خوانندگان و ... که تولد اینجانب را تبریک گفته و با کامنت های گرم و پر از مهرشان این بنده کمترین را مورد عنایت قرار دادند تشکر کنم

باشد که جبران کنیم

ولادت

ما امروز ۳۰ سالمان شد

باشد که ۱۲۰ ساله شویم

به حق عرقی که دیشب خوردیم