درس و مشق و اینا

من معتقدم یعنی ایمان دارم که ربطی به سن نداره

یعنی فرقی نمیکنه که شما شعورت برسه به اینکه اینکار برات خوبه ، لازمه ، واجبه ، یه کم این چند  روز به خودت زحمت بدی نتیجه ش رو می بینی ، به نفع خودته

همه اینا بی معنیه چه هفت سالت باشه چه هفتاد سال.

تا این کتاب رو می گیری دستت اشک از چشات میاد

مثل این کارتون پلنگ صورتی که تا پاش رو میذاشت تو خیابون از هر طرف مثل جت ماشین میومد همین که پاشو پس می کشید خیابون میشد سوت و کور

این چشمای منم به کتاب حساسیت دارن ، فقط به کتابای درسی تا کتابو باز می کنم مثل فواره ازشون اشک میاد ، همین که کتاب رو می بندم خوب میشن

اصلن من میخوام بدونم دیگه از آخرین جمعه سال بهتر وقتی پیدا نمیشد که بزارن برای امتحان !

گرفتاری شدیم

والا

شیرین عسل

آخه این چه مرضیه من دارم؟

آقا چرا برای مردم اسم میذاری؟ چرا اسم مردم رو درست تلفظ نمی کنی؟ اصلا به تو چه که اسم مردم خنده داره؟

اینقدر به جای مشکی نصب به طرف گفتی مشکین عسل ، شیرین عسل ، ... که توی نامه رسمی هم اسمش رو نوشتی مشکین عسل اونم نه توی یه نامه تو ۴ تا!

 

+بعد نوشت: مشکی نصب با "س" درسته ؟ اگر اینجوریه که باز گند زدم!

شب مهمانی

یه نگاهش به جلو بود و زیر چشمی به کبریتی که روشن می کرد نگاه می کرد سیگارش رو روشن کرد و نیم کلاج کرد و نیم متر دیگه از اتویان ۱۵ کیلومتری رو طی کرد

وقتی دود رو از شیشه نیمه باز راننده بیرون می داد موبایلش زنگ زد از خونه بود گوشی رو برداشت اونور خط صدای زنش رو شنید که می گفت کجایی ؟

گفت تو ترافیکم دارم میام

زنش غرید : همیشه باید دیر برسی یه بار شد به موقع بیای ؟ همه اومدن سر راه نوشابه بگیر و بدون خدا حافظی قطع کرد

گوشی رو گذاشت و باز هم نیم کلاج و یک متر و نیم دیگه از اتوبان ۱۵ کیلومتری

یه موتوری زد به آینه سمت شاگرد و رفت فحش داد و خم شد آینه رو برگردوند سر جاش

حوصله مهمون نداشت ولی چاره ای هم نداشت از الآن غصه اش گرفته بود که فردا صبح چجوری بیدار بشه بره سر کار با این ترافیک لعنتی

یهو یه زن جوون از یه پراید تو ترافیک پیاده شد و اومد در جهت خلاف مسیر حرکت

نفهمید کی چراغ داد ولی زن از شیشه شاگرد یه نگاهی انداخت و با تردید سوار شد زنه چشمش رو گرفته بود

نشست و پاکت سیگارش رو در آورد ولی خالی بود

یه سیگار به زن تعارف کرد که برداشت و چیزی نگفت

زن پرسید جا داری ؟

با صدایی که می لرزید گفت بله؟

زن اینبار با صدای بلند تر پرسید؟

با تردید جواب داد : نه

زن گفت عیبی نداره خونه من دور نیست ولی شب باید بری

هم وسوسه شده بود و هم می ترسید مهمونا توی خونه بودن عجب غلطی کرده بود نخواست کم بیاره گفت چند؟

زن گفت ۷۰ تومن

توانش رو جمع کرد و گفت زیاده

زن پرید: پس چقدر

دوباره با صدای لرزان گفت : من ۳۰ بیشتر نمیدم

زنه گفت : با سی تومن .... هم گیرت نمیاد

خوشحال شد که یه چیزی برای فرار کردن از این مخمصه ای که خودش رو گرفتار کرده پیدا کرده گفت من سی بیشتر نمی دم

زن چک و چونه زد اومد روی ۶۰ و ۵۰ ولی اون همچنان روی ۳۰ اصرار داشت امیدوار بود که زن پیاده بشه اما زن آخرش به ۳۰ رضایت داد

حالا باید چکار می کرد

تو فکر چاره بود که زن گفت همین خروجی بعدی رو برو

دیگه داشت جدی می شد که برگشت و با صدای لرزان گفت ببین خانم من این کاره نیستم ببخشید نمی تونم بیام

زن عصبانی شد فریاد زد فحش داد ولی اون هیچکدوم رو نمیشنید از اینکه از این مخمصه خلاص میشد خوشحال بود

زن در رو محکم بست و مرد توی آینه دید که پشت سرش ترافیک شده

در خونه رو که باز کرد دخترش دوید سمتش و پرید تو بغلش

وقتی نوشابه رو به زنش میداد به دخترش که هنوز توی بغلش بود گفت حدس بزن بابایی برات چی خریده؟ 

خواب خوش

این ذهنمو کنترل می کنم

نمیذارم برای خودش بره ولگردی

الآن ساعت ۳ صبحه چه معنی داره که به کار فکر کنم

هر واکنشی بخوام نشون بدم ماله صبحه الآن که نمیشه جوابشو داد

ساعت چنده؟ کی صبح شد؟ چقدر خوابم میاد

این مشتریه حسابشو تسویه نکرد؟

ارز چی شد؟ امروزم حواله نمی کنن؟

گور پدرش

باید تمرکز کنم روی آرامش

آروم دم

آروم بازدم

مدیتیشن

دم

بازدم

آرامش

دلار چقدر شد؟

یعنی فردا هم حواله نمی کنن؟

بارنامه چی شد؟

نخوریم به تعطیلات سال نوی این چشم بادومی ها؟

گرسنمه

دم

بازدم چند تا شد؟

ولش کن باقیش باشه برای فردا شب

آرامش باشه بعد

از فردا

آرامش

فکر خاموش

ذهن آروم

چه حالی می کنم من

خاطرات شمال محاله یادم بره

این روزها بیشتر شمال میرم آخه یه کار اداری دارم اونجا

مجبورم حداقل هفته ای یک بار برم و حداقل یک روز بمونم بعضی وقتا هم بیشتر

منم مثل همه شمال رو دوست دارم بیشتر از خیلی ها آخه بیشتر عمرم رو اونجا بودم اونجا بود که به دنیا اومدم بزرگ شدم درس خوندم ازدواج کردم زندگی کردم ....

خودمو گم کرده بودم تو این زندگی که برای خودم ساختم

خودم اینجوری ساختمش که گم بشم توش حالا می بینم اونقدر که باید خودمو خوب گم نکردم تو این زندگی جدید

با کوچکترین چیزی خاطراتم زنده میشه و مغزم پر میشه از نشخوار خاطرات حرف ها گلایه ها ناراحتی ها سختی ها بی معرفتی ها ....

سرم درد میکنه هر روز درد میکنه

کاش مجبور نبودم برم و خاطرات نیمه جون رو به زندگیم بر گردونم

ای کاش می شد کمی دیگر طاقت بیارم و جون دادن و مردن این خاطرات رو ببینم شاید تیر خلاص رو هم می زدم

ولی دارن جون می گیرن  و زنده میشن و میان که از من انتقام بگیرن

میان که بگن ما هیچ وقت از تو وزندگی تو جدا نمیشیم

هر چقدر از ما بیشتر فرار کنی بیشتر به تو می چسبیم

مرده های زندگیم دارن زنده میشن تا نذارن با زنده ها باشم

زنده باد تکنولوژی

خیلی وقته که این ساعت شب بیدار نبودم اگر هم بودم هوشیار نبودم چون اگر که روز عادی باشه خسته تر از اینم که این ساعت بیدار باشم یا اگر به اجبار به علتی مثل مهمون داشتن و مهمونی رفتن بیدار باشم که یا سرم از باده گرمه یا چشمام از خواب

امروز چون پنجشنبه بود که الان دیگه جمعه ست من هم طبق یه قانون نا نوشته پنجشنبه ها تا ظهر تو دفتر می مونم بعد از ظهر پس از صرف ناهار یه خواب قیلوله (ده بار این غیلوله رو با غ و ۱۰ بار هم با ق نوشتم نمی دونم کدوم درسته خودم هم می دونم هزار جا می تونم چک کنم که کدومش درسته ولی شما ببخشید این کم سوادی و تنبلی ما رو ) زدم خوابیدنی

خلاصه این وقت شب نه تنها خوابم نمیاد که همچین انگار تازه دم غروبه

الآن می طلبید یه گیلاس از این شراب انگور قرمز می زدم که عیشم کامل بشه حیف که هنوز زوده و دست نداده برای همین رفتم و  یه سری به وبلاگ های لینک شده به وبلاگ های لینک شده به وبلاگ خودم زدم ( این صنعتی که در مورد لینک و وبلاگ بکار بردم اسمش در ادبیات چی بود ؟ )

دیدم چقدر نویسنده عالی داریم دور  و برمون و خودمون نمی دونستیم

یکی از یکی بهتر و جالب تر می نویسن بدون این که از سبک هم تقلید کنن یا از رو دست هم تقلب کنن

خلاصه من تنبل رو هم به وجد آوردن که چند خطی بنویسم و چقدر مسحور این پیشرفت دانش و تکنولوژی شدم وقتی می بینم که هر کسی به سادگی می تونه استعدادش رو در معرض دید و نقد عموم بزاره

رنده باد علم و دانش و تکنولوژی

زنده باد نوابغ گمنام وبلاگ نویس

آقای مدیر

تو فکرم عدده توی کله ام رقمه پانزدهم چک دارم بیست و سوم هم چک دارم سی ام هم چک دارم یازدهم وصولی دارم بیست و یکم هم یه وصولیه دیگه ...

آره درست فکر می کنی می خواستم بگم سرم خیلی شلوغه آدم پرمشغله ای هستم خیلی هم آدم مهمی هستم تصمیم های بزرگ می گیرم آدم کلیدی هستم کارم خیلی درسته من مدیرم

ولی با همه اینا دلم تنگه دلم تنگه خیلی چیزاست اولش آرامشه یعنی آرام بودن دلم میخواد این ذهنم یه کم آروم بگیره یه کم حساب و کتاب کردنش کمتر بشه یه ذره از فکر آینده بیاد بیرون یه  کوچولو تو حال باشه هم زمان حال هم خود حال

 

صدای ماه مدرسه

یکی دو سالی هست که صدای ماه مدرسه رو می شنوم قبل از آنکه بویش رو احساس کنم

در کوچه دفتر کارم ۳ تا مدرسه هست

باور کنید سر و صدای ۳ تا مدرسه ۳ برابر یک مدرسه نیست که دو به توان ۳ یعنی هشت برابر یک مدرسه ست

از صبح که توی کوچه جای پارک پیدا نمیشه که همین داستان ظهر هم اتفاق میفته گرفته تا زنگ های تفریح و سر و صدای بچه ها و از اونها بدتر صدای نکره مدیر و ناظم پشت بلندگو

ولی از همه بدتر بعد از ظهر هاست که جای این همه شلوغی و سرو صدا رو سکوت بی پایانی می گیره که انگار تمومی نداره

گاهی صدای قار قار کلاغی میاد که روی شاخه درختی در مدرسه میخونه

درختی که داره کم کم طاس میشه تا فضای غروب رو دلگیر تر کنه

دلم میخواد به یه گوشه دنج برم که از هیچ ارتباط انسانی خبری نباشه

حتی ارتباطی در جامعه مجازی

شاید یه روزی بتونم پاییز رو در جایی سر کنم که این فصل مهم زندگیم اونجوری که دوست دارم طی بشه

و بعد اول زمستون همون موقع که خرس ها به خواب زمستونی رفته اند دست و پام رو کش بدم و بیام به دنیای آدما یه سری بزنم و بگم چه خبر؟