خاطرات شمال محاله یادم بره

این روزها بیشتر شمال میرم آخه یه کار اداری دارم اونجا

مجبورم حداقل هفته ای یک بار برم و حداقل یک روز بمونم بعضی وقتا هم بیشتر

منم مثل همه شمال رو دوست دارم بیشتر از خیلی ها آخه بیشتر عمرم رو اونجا بودم اونجا بود که به دنیا اومدم بزرگ شدم درس خوندم ازدواج کردم زندگی کردم ....

خودمو گم کرده بودم تو این زندگی که برای خودم ساختم

خودم اینجوری ساختمش که گم بشم توش حالا می بینم اونقدر که باید خودمو خوب گم نکردم تو این زندگی جدید

با کوچکترین چیزی خاطراتم زنده میشه و مغزم پر میشه از نشخوار خاطرات حرف ها گلایه ها ناراحتی ها سختی ها بی معرفتی ها ....

سرم درد میکنه هر روز درد میکنه

کاش مجبور نبودم برم و خاطرات نیمه جون رو به زندگیم بر گردونم

ای کاش می شد کمی دیگر طاقت بیارم و جون دادن و مردن این خاطرات رو ببینم شاید تیر خلاص رو هم می زدم

ولی دارن جون می گیرن  و زنده میشن و میان که از من انتقام بگیرن

میان که بگن ما هیچ وقت از تو وزندگی تو جدا نمیشیم

هر چقدر از ما بیشتر فرار کنی بیشتر به تو می چسبیم

مرده های زندگیم دارن زنده میشن تا نذارن با زنده ها باشم

زنده باد تکنولوژی

خیلی وقته که این ساعت شب بیدار نبودم اگر هم بودم هوشیار نبودم چون اگر که روز عادی باشه خسته تر از اینم که این ساعت بیدار باشم یا اگر به اجبار به علتی مثل مهمون داشتن و مهمونی رفتن بیدار باشم که یا سرم از باده گرمه یا چشمام از خواب

امروز چون پنجشنبه بود که الان دیگه جمعه ست من هم طبق یه قانون نا نوشته پنجشنبه ها تا ظهر تو دفتر می مونم بعد از ظهر پس از صرف ناهار یه خواب قیلوله (ده بار این غیلوله رو با غ و ۱۰ بار هم با ق نوشتم نمی دونم کدوم درسته خودم هم می دونم هزار جا می تونم چک کنم که کدومش درسته ولی شما ببخشید این کم سوادی و تنبلی ما رو ) زدم خوابیدنی

خلاصه این وقت شب نه تنها خوابم نمیاد که همچین انگار تازه دم غروبه

الآن می طلبید یه گیلاس از این شراب انگور قرمز می زدم که عیشم کامل بشه حیف که هنوز زوده و دست نداده برای همین رفتم و  یه سری به وبلاگ های لینک شده به وبلاگ های لینک شده به وبلاگ خودم زدم ( این صنعتی که در مورد لینک و وبلاگ بکار بردم اسمش در ادبیات چی بود ؟ )

دیدم چقدر نویسنده عالی داریم دور  و برمون و خودمون نمی دونستیم

یکی از یکی بهتر و جالب تر می نویسن بدون این که از سبک هم تقلید کنن یا از رو دست هم تقلب کنن

خلاصه من تنبل رو هم به وجد آوردن که چند خطی بنویسم و چقدر مسحور این پیشرفت دانش و تکنولوژی شدم وقتی می بینم که هر کسی به سادگی می تونه استعدادش رو در معرض دید و نقد عموم بزاره

رنده باد علم و دانش و تکنولوژی

زنده باد نوابغ گمنام وبلاگ نویس

آقای مدیر

تو فکرم عدده توی کله ام رقمه پانزدهم چک دارم بیست و سوم هم چک دارم سی ام هم چک دارم یازدهم وصولی دارم بیست و یکم هم یه وصولیه دیگه ...

آره درست فکر می کنی می خواستم بگم سرم خیلی شلوغه آدم پرمشغله ای هستم خیلی هم آدم مهمی هستم تصمیم های بزرگ می گیرم آدم کلیدی هستم کارم خیلی درسته من مدیرم

ولی با همه اینا دلم تنگه دلم تنگه خیلی چیزاست اولش آرامشه یعنی آرام بودن دلم میخواد این ذهنم یه کم آروم بگیره یه کم حساب و کتاب کردنش کمتر بشه یه ذره از فکر آینده بیاد بیرون یه  کوچولو تو حال باشه هم زمان حال هم خود حال