در این روزگار که وقت و عمر مردم در ترافیک  سنگین به حرص خوردن و فحش دادن می گذرد

دسترنج مردم صرف هزینه کردن برای ساعتی آرامش می شود

احوالپرسی از دوستان و خویشان بوسیله چت و ایمیل انجام می گیرد

هر روز شرایط برای کار و زندگی سخت تر می شود

تازه یه سری آدم که باید منتخب ملت باشند می آیند و آمار می دهند که نه چیزی گران شده است و نه شرایط سخت تر

چرا چسبیده ایم به این تکه متعفن از خاک زمین؟

چرا جمع نکنیم خودمان را و از اینجا نرویم

می دانم ساده نیست

می دانم که در همین خاک کاشته ایم آرزوهایمان را و هر روز منتظر سر از خاک در آوردنشان هستیم ولی آیا بس نیست این همه انتظار؟

می دانم ترسناک است در خاکی دیگر روئیدن

ولی به چه قیمتی در این هوا نفس می کشیم؟

به چه نشانه ای دلخوشیم؟