همکار سابق
چند روزی می شد که تو خودش بود
آروم میومد سر کار و سرش رو تو صفحه مانیتور فرو می برد
تو بحث ها شرکت نمی کرد و جواب هر چیزی که می پرسیدی رو با آره و نه میداد
چشم هاش اون برق سابق رو نداشت
اهل اقرار نبود برای همین من هم ازش چیزی نپرسیدم ولی حواسم بهش بود
یه روز که از بیرون اومدم مشغول صحبت با تلفن بود
متوجه حضورم نشده بود
آروم حرف می زد " فکر می کنی اگه بفهمن سرطان دارم بیرونم می کنن؟"
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 15:42 توسط يوسف
|