یکی دو سالی هست که صدای ماه مدرسه رو می شنوم قبل از آنکه بویش رو احساس کنم

در کوچه دفتر کارم ۳ تا مدرسه هست

باور کنید سر و صدای ۳ تا مدرسه ۳ برابر یک مدرسه نیست که دو به توان ۳ یعنی هشت برابر یک مدرسه ست

از صبح که توی کوچه جای پارک پیدا نمیشه که همین داستان ظهر هم اتفاق میفته گرفته تا زنگ های تفریح و سر و صدای بچه ها و از اونها بدتر صدای نکره مدیر و ناظم پشت بلندگو

ولی از همه بدتر بعد از ظهر هاست که جای این همه شلوغی و سرو صدا رو سکوت بی پایانی می گیره که انگار تمومی نداره

گاهی صدای قار قار کلاغی میاد که روی شاخه درختی در مدرسه میخونه

درختی که داره کم کم طاس میشه تا فضای غروب رو دلگیر تر کنه

دلم میخواد به یه گوشه دنج برم که از هیچ ارتباط انسانی خبری نباشه

حتی ارتباطی در جامعه مجازی

شاید یه روزی بتونم پاییز رو در جایی سر کنم که این فصل مهم زندگیم اونجوری که دوست دارم طی بشه

و بعد اول زمستون همون موقع که خرس ها به خواب زمستونی رفته اند دست و پام رو کش بدم و بیام به دنیای آدما یه سری بزنم و بگم چه خبر؟