خاطرات شمال محاله یادم بره
مجبورم حداقل هفته ای یک بار برم و حداقل یک روز بمونم بعضی وقتا هم بیشتر
منم مثل همه شمال رو دوست دارم بیشتر از خیلی ها آخه بیشتر عمرم رو اونجا بودم اونجا بود که به دنیا اومدم بزرگ شدم درس خوندم ازدواج کردم زندگی کردم ....
خودمو گم کرده بودم تو این زندگی که برای خودم ساختم
خودم اینجوری ساختمش که گم بشم توش حالا می بینم اونقدر که باید خودمو خوب گم نکردم تو این زندگی جدید
با کوچکترین چیزی خاطراتم زنده میشه و مغزم پر میشه از نشخوار خاطرات حرف ها گلایه ها ناراحتی ها سختی ها بی معرفتی ها ....
سرم درد میکنه هر روز درد میکنه
کاش مجبور نبودم برم و خاطرات نیمه جون رو به زندگیم بر گردونم
ای کاش می شد کمی دیگر طاقت بیارم و جون دادن و مردن این خاطرات رو ببینم شاید تیر خلاص رو هم می زدم
ولی دارن جون می گیرن و زنده میشن و میان که از من انتقام بگیرن
میان که بگن ما هیچ وقت از تو وزندگی تو جدا نمیشیم
هر چقدر از ما بیشتر فرار کنی بیشتر به تو می چسبیم
مرده های زندگیم دارن زنده میشن تا نذارن با زنده ها باشم