نه خیلی سال قبل، تا همین ۲۰ سال پیش هم تو همین شهرها صبح ها صدای خروس شنیده می شد

برای خودش لذتی داشت ، مثل اینکه دلبری زیبا روی به آرامی بخواهد از خواب ناز بیدارت کند

ولی نه از نوع سمج و خشنش ، از نوع یواشش

یعنی بیاد آروم یه دستی به سر و گوشت بکشه و بگه : پاشو عزیز دلم ، صبح شده ، الآن دیرت میشه و از این حرفا بعدشم پی کارش رو نگیره و بره بزاره بخوابی

دوباره وقتی چرتت گرفت بیاد و با یه عبارات دیگه ای تشویقت کنه که بیدار شی

صدای خروس هم حداقل برای من همین حالت رو داشت

اولش با صدای یه خروسی که نزدیک تر بود بیدار میشدی ولی چشمت رو باز نمی کردی

بعد تو خواب  و بیداری یکی دیگه از شمال با صدایی آرومتر جواب اون خروس اولی رو میداد

چند لحظه بعد یکی دیگه از صدایی بعید

.

.

.

دوباره اون اولیه از فاصله ای قریب و بعد جشمات رو باز می کردی

خوب حالا نمی خوام از مضرات زندگی شهر نشینی و آپارتمان نشینی و اینا بگم ولی این صدای صبح گاهی خروس از مشخصات زندگی روزمره حذف شده

این روزا من از صدای موتور سیکلت می فهمم صبح شده ، حتی از میزان تکرارش در یک بازه زمانی حدس میزنم ساعت چنده

صبح زود هر ۵ دقیقه یه موتور از پایین ، توی کوچه رد میشه ، ساعت ۸ میرسه به دقیقه ای دو سه تا

بگذریم

امروز یه قانونی کشف کردم که هم به خروس مربوط میشه هم به وبلاگ نویس ها

"وبلاگ نویس ها شبیه خروس ها هستند ، وقتی یکی صدای قوقولی قوقوی اون یکی رو میشنوه جواب میده و بعدی و بعدی و بعدی"

این قانون رو همینطوری الکی کشف نکردم

خیلی دقیق شدم به تاریخ های پست های جدید ، یه روزایی انگار در این بلاگستان خاک مرده پاشیدن ، هیچ وبلاگی به روز نمیشه

انگار همه دارن همدیگه رو چک میکنن که کی اولین نفره که سکوت رو میشکنه

اما به محض اینکه یه نفر یه پست جدید میزاره ...

من یاد خروس های دوران کودکی می افتم