پک آخر
مجبور شد چشمش رو تنگ کنه که دود تو چشمش نره و با سماجت یه پک دیگه به سیگاری زد که حالا یه فیلتر نیم سوز بود .
حالی نداد ، یعنی مزه اش خوب نبود هر چند که از لحاظ روانی تمومش کرده بود
به بطری نگاهی انداخت
نه از پس این یکی بر نمی اومد
تقریبا یک چهارمش مونده بود و هر جور فکر می کرد یعنی سعی می کرد بکنه مرد خوردنش نبود
با خودش فکر کرد چه فرقی میکنه که یک جرعه دیگه هم بخوره
دیگه از این بیشتر که مست نمی شد ، بوی الکل حالش رو بهم میزد
با این حال نفهمید که چی شد که باز هم بطری رو از گردن گرفت و با یه حرکت سریع به لبش چسبوند و نود درجه سرش رو رو به بالا چرخوند
حس کرد که داره بالا میاره ، دوید به طرف دستشویی و تقریبا توالت فرنگی رو بغل کرد و بالا آورد
همیشه بالا آوردن براش کار سختی بود
نمی دونست شاید تکنیکی داشت که بلد نبود ولی همیشه بعد از بالا آوردن تا یکی دو ساعت تیکه های غذا با طعم ترش اسید تو دماغ و دهنش بودن
اه
دوباره بالا آورد
همونطور که رو پاهاش نشسته بود سرش رو گردوند سمت دستشویی و فکر کرد چه کار سختیه که از اونجا پاشه و بره سمت دستشویی تا صورتش رو بشوره ولی چاره ای نبود
همینطور که نیم خیز میشد به سمت دستشویی چشمش به تیغ صورت تراشی افتاد
بک لحظه ترس همراه با لذت تنش رو لرزوند
همینطور که پا میشد سیفون رو کشید و صبر کرد تا از صدای گردش آب لذت ببره
تیغ تو دستش بود ولی فکرش جای دیگه ای بود
نصف کردن تیغ تو بسته بندی مقوایی کاری که همیشه دوست داشت
هر باری که تیغ رو برای اصلاح نصف کرده بود به این کار فکر کرده بود ولی هیچوقت جرات نکرده بود
نصفه تیغ رو بالا گرفت و با لبخند بر اندازش کرد
تصویر بخشی از صورتش رو در تیغ دید
ته ریش داشت
چند روزی بود که اصلاح نکرده بود
خنده اش گرفت ، اون که هر روز صبح دوش می گرفت و اصلاح می کرد ....
دستی به صورت زبرش گرفت و با دست دیگرش تیغ رو به رگ گردنش کشید
خون فواره زد
تو آینه خودش رو دید
تازه فهمید که ترسیده
خون رو که تو آینه دید بیشتر ترسید
دستش رو دید که رو گردنش گذاشته و فشار میده
با ترس دستش رو برداشت و از دیدن رنگ خون تعجب کرد ، خیلی عجیب بود انگار اولین بار بود همچین رنگی رو میدید
عجب بویی داشت خون ، عجیب و دل بهم زن
فکر کرد حیفه این لحظه های رو با بالا آوردن تلف کنه
یادش اومد یه روز که بچه بود رفته بودن دریا ، باباش می گفت دریا بوی خون میده ، دیشب خواب دیده یکی از فامیلاشون مرده ، اون فامیلشون خیلی آدم خوب و مومنی بود
اون موقع با خودش فکر کرده بود مگه خون هم بو میده؟
تازه اگه بو بوده مگه میشه دریا بوی خون بده؟
همون روز بود که تنها برادرش جلوی چشمش تو دریا غرق شده بود
انگار واقعا بوی خون رو حس میکرد
رنگ خون تیره تر میشد و بوی خون غلیظ تر
رو کف دستشویی سر خورد و با پشت سر به زمین خورد
سرامیک خنک بود اما انگار پشت سرش نبض داشت
احساس کرد موهاش خیس شده
هه ، از سرش هم خون میومد
به سقف نگاه کرد
رنگ کرم سقف ترک خورده و پوسته شده بود
یادش اومد که قرار بود خونه رو رنگ کنه
لبخند زد و چشمش رو بست.