مطمئنم اونایی که منو فقط از پست های توی وبلاگم میشناسن تصور می کنن با یه آدم دمدمی غر غروی از خود راضی طرفن که همیشه در حال کوک کردن ساز مخالفه

هر جند احتمال اینکه اونایی که بیشتر منو میشناسن نظر بهتری در موردم داشته باشن زیاد نیست

ولی خوب چه اشکالی داره یه نفر این مدلی باشه و خودشم قبول داشته یاشه دوست هم نداشته باشه که خودش رو تغییر بده

خوب شایدم سالی که با غر زدن شروع بشه لازمه که اینجوری هم ادامه پیدا کنه

همه چیز با یک روند کند دل انگیز با یک موسیقی متن ملایم و عاشقانه در جریان بود که زنگ تلفن خبر از دعوت به یک مهمانی داد

پنج شنبه در باغی در ۳۰۰ کیلومتری ( این یکی اغراق نیست واقعا ۳۰۰ کیلومتر ) حتما با پذیرایی خوب و نوشیدنی های بهتر و احتمالا در بین شکوفه های بهار نارنج

بهتر از این نمیشه تازه تاریخ مراسم رو هم ۳ روز جلو انداخته اند که ما بتوانیم برویم

ولی احساسم از همان لحظه اول چیزی عکس آنی بود که باید باشد

سعی کردم به احساسم توجهی نکنم و به این موضوع فکر نکردم

دیشب چند تا مهمون خوب داشتیم و یه زوج نازنین که گفتن حتما جمعه شب باید بیاین خونه ما و مناسبت مهمونی هم درست مثل قبلیه بود با این تفاوت که این بار مسافت حدود ۸۰-۷۰ کیلومتر بود و زمانش جمعه یعنی ۲۴ ساعت بعد از مهمونی اول

خوب سعی کردم به این هم فکر نکنم که اگر بخوایم در هر دو مهمونی شرکت کنیم و هیچکدام از دو سری مهماندار رو ناراحت نکنیم با این مسافتی که باید رانندگی کنم وبریم و بیایم و آخر هفته ای که همه اش تو راه و جاده هست و ....

تا اینکه یک ساعت پیش دوباره مهماندار اول زنگ زد و تاکید کرد که بهانه ای برای نیامدن نیارید و ما حتما منتظرتون هستیم

دیگه نتونستم فکر نکنم ولی همین که شروع کردم به این وضع ناخوشایند فکرکنم تلفن زنگ زد و من علیرغم میلم به یک شماره ناشناس جواب دادم

خوب شماره های ناشناس و افرادی که در مورد تبلیغات محصولات ما تماس می گیرند  امر غیر معمولی نیست ولی معمولا بعد از ساعت کار چیز بدرد بخوری از توش در نمیاد

یه مقدار در مورد محصول و تفاوت هاش پرسید بعد هم از اینکه منو سر کار گذاشته کلی خندید در حالیکه من هنوز نشناخته بودمش و از این بیشتر ناراحت بودم

خوب بالاخره حدسم درست بود و  دوست قدیمی صمیمی دوران دانشگاهم بود

خوب علت تماس : مراسم عروسی جمعه شب  فاصله ۳۰۰ کیلومتر ( از اینکه شبیه مورد اول است نعجب نکنید تقریبا یکجاست باغی در همان حوالی )

هر چه از من قسم  و آیه که بخدا همون روز و همون ساعت جای دیگری دعوتیم به خرجش نمی رفت

از طرفی من هم در موضع ضعف بودم

۱- بخاطر اینکه برای عروسی خودم دعوتش نکرده بودم چون واقعا فراموش کرده بودم

۲- بخاطر اینکه مطمئن بودم شماره اش رو تو گوشیم دارم ولی نداشتم

۳- بخاطر اینکه یکساعت منو سر کار گذاشته بود و بهم خندیده بود ولی حتی از روی صداش هم نشناخته بودمش

۴- بخاطر اینکه آخرش گفت منتظرتم باید بیای

خوب حالا دیگه اصلا نمی تونستم به این آخر هفته فکر نکنم

دو معادله و سه مجهول

اعصابم بدجوری خرد شده بود

آخه چرا باید تو زندگی مجبور باشیم کاری انجام بدیم که ازش لذت نمی بریم

آخه چرا باید مردم از هم توقع داشته باشن

آخه مگه تفریح و مهمونی هم کار و حرفه است که باید بخاطرش سختی رو تحمل کنی؟

اصلن اگه من بخوام آخر هفته رو فقط لم بدم جلوی تلویزیون و هیچ کاری نکنم باید کیو ببینم

درست وسط همین افکار و نوشتن مطالب اول این پست بودم که باز تلفن زنگ زد

این بار یکی از بستگان نزدیک بود که از قضا قرار بود پس فردا به مسافرتی حدود ۳۰۰ کیلومتری اینجا برود (شباهت این مکان با مناسبت اول و سوم به هیچ عنوان تصادفی نیست ) و چون چند روزی حضور ندارند از ما دعوت کردند که فردا شب شام به منزل آنها با مسافت حدود ۸۰-۷۰ کیلومتری برویم ( شباهت این مسافت با مناسبت دوم هم تصادفی نیست )

خنده ام گرفته بود

مثل مناسبت اول و دوم و سوم گفتم که باید با همسرم مشورت کنم و سعی می کنیم که بیایم و حتما خبر می دهم

از اینکه در زندگی خودم تصمیم گیرنده نیستم و در واقع این سایرین هستند که برای روزهای ما برنامه ریزی می کنند ناراحت بودم

به نوشتن این پست ادامه می دادم که همسرم صدایم کرد

بدون اینکه تایپ کردن رو قطع کنم یا سرم رو بلند کنم جواب دادم و او یک پیشنهاد داد : بیا فردا شب به مناسبت چهارم بریم و بعدش یک سر به مناسبت دوم بزنیم (به علت تصادفی نبودن فاصله ها ) و آخر هفته هم به سراغ مناسبت های اول و سوم برویم ( باز هم به علت تصادفی نبودن فاصله ها )

من هم که در اثر تایپ کردن غر غر هام حالم بهتر شده بود قبول کردم و به تایپ ادامه دادم تا رسیدم به اینجا

اینجا احساس کردم که قضیه اونجوری که شروع کرده بودم پیش نرفته و اونجور که قرار بوده لاینحل تموم نشده

پس اینطوری تمومش کردم

"حالا اونایی که منو فقط از روی پست هام میشناسن و احتمالا بقیه که بیشتر منو میناسن میتونن یک ویژگی دیگه هم به من اضافه کنن و اون نوشتن چیزای بی سر و ته و بی نتیجه ست"