من که می دانم باید چه کنم؟

من که فهمیده ام باید چه کنم؟

من که پدرم در آمد و با تمام باور های متعفن و چسبناک که دست از وجودم بر نمی داشت جنگیدم تا بفهمم باید چه کنم؟

من که با کمند موهوم دین و خدا و پیغمبر جنگیدم و از آن رهیدم باید چه کنم

من که هر روز بیچارگانی را می بینم که برای خدا قربانی می دهند باید چه کنم

به حال اینها افسوس بخورم یا به حال آن قربانی؟

ای کاش به اندازه آن گوسفند که زیر چاقوی شما به سمت پایان زندگی شتاب می گیرد می فهمیدید یا حداقل تمایلی به فهمیدن داشتید

ای کاش دوست داشتید که بدانید

ای کاش شما ها این باورها را در من نمی کاشتید که من امروز آنها را به این سختی و با اینهمه درد از خاک باورم در بیاورم

ای کاش هنوز می توانستم مصاحب شما باشم هنوز می توانستم دولا و راست شدنتان را ببینم و دم نزنم 

ایکاش حرفم را می فهمیدید