یادم میاد خیلی وقت پیش  نبود

فکر می کردم من باید بگردم رسالتم رو پیدا کنم

باید بدونم دنیا بدون من چی کم داشت

چیکار باید بکنم که دنیا جای بهتری برای زندگی باشه

از اینکه نمی فهمیدم مسئولیت سنگین من در نجات دادن دنیا چیه ناراحت بودم از اینکه زمان داشت از دست میرفت و من برای دنیا کاری نکرده بودم

اونوقت ها اگر افسر پلیس جلوم رو می گرفت و می خواست جریمه ام کنه نه باهاش چونه می زدم نه خدای ناکرده پیشنهاد رشوه می دادم

می گفتم خلافی کردم که از اول می دونستم جریمه داره حالا هم باید تاوانش رو بدم این بنده خدا هم ماموره تا این سرما و گرما اینجا می ایسته تا قانون درست اجرا بشه

ولی امروز اگه یه افسری جلوم رو بگیره با خودم میگم این بنده خدا هم زن و بچه داره با این حقوق بخور و نمیر که خرجش در نمیاد بعدشم اینجا وایساده که امثال منو تیغ بزنه اگه من نصف قبض جریمه رو به خودش بدم هم برای اون بهتره هم من

اگه یه روزی مامور خرید یه شرکتی به من میگفت آقا تخفیف "ما" پس چی ؟فکر می کردن منظورش شرکتیه که توش کار می کنه ولی الان میدونم منظورش از "ما" یک شخص حقیقیه به نام خودش

امروز میدونم که اون از لحظه ورود به این شغل یا پس از مدتی معاشرت با هم صنفانش خرید میکنه که برای "ما" تخفیف بگیره

امروز من هم تخفیف به "ما" میدم و روی فاکتور شرکتش می کشم

یه روزی اگه مامور شهرداری میومد در دفتر رو میزد و میگفت چرا ملک مسکونی رو ادرای کردین باهاش جر و بحث و خواهش و التماس می کردم ولی امروز بهش میگم شما برای ما حلش کن من از خجالتتون درمیام و در میام به وجهی که موقع رفتن تا کمر خم میشه

من امروز فهمیده ام که چه جوری باید دنیا رو نجات بدم

من امروز قاعده کثیف بازی زندگی رو یاد گرفتم و میرم که دنیا رو نجات بدم

زندگی که همه چیزش با پول تغییر میکنه

با پول میشه دنیا رو نجات داد

چه منجی کثیفی!