<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دست نوشته های من</title>
<link>https://yousof58.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 11 Mar 2012 11:55:37 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>درس و مشق و اینا</title>
<link>https://yousof58.blogfa.com/post/115</link>
<description>من معتقدم یعنی ایمان دارم که ربطی به سن نداره یعنی فرقی نمیکنه که شما شعورت برسه به اینکه اینکار برات خوبه ، لازمه ، واجبه ، یه کم این چند روز به خودت زحمت بدی نتیجه ش رو می بینی ، به نفع خودته همه اینا بی معنیه چه هفت سالت باشه چه هفتاد سال. تا این کتاب رو می گیری دستت اشک از چشات میاد مثل این کارتون پلنگ صورتی که تا پاش رو میذاشت تو خیابون از هر طرف مثل جت ماشین میومد همین که پاشو پس می کشید خیابون میشد سوت و کور این چشمای منم به کتاب حساسیت دارن ، فقط</description>
<pubDate>Sun, 11 Mar 2012 11:55:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>yousof58</dc:creator>
<guid>yousof58.blogfa.com/post/115</guid>
</item>
<item>
<title>شیرین عسل</title>
<link>https://yousof58.blogfa.com/post/114</link>
<description>آخه این چه مرضیه من دارم؟ آقا چرا برای مردم اسم میذاری؟ چرا اسم مردم رو درست تلفظ نمی کنی؟ اصلا به تو چه که اسم مردم خنده داره؟ اینقدر به جای مشکی نصب به طرف گفتی مشکین عسل ، شیرین عسل ، ... که توی نامه رسمی هم اسمش رو نوشتی مشکین عسل اونم نه توی یه نامه تو ۴ تا! +بعد نوشت: مشکی نصب با &quot;س&quot; درسته ؟ اگر اینجوریه که باز گند زدم!</description>
<pubDate>Thu, 08 Mar 2012 07:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yousof58</dc:creator>
<guid>yousof58.blogfa.com/post/114</guid>
</item>
<item>
<title>شب مهمانی</title>
<link>https://yousof58.blogfa.com/post/113</link>
<description>یه نگاهش به جلو بود و زیر چشمی به کبریتی که روشن می کرد نگاه می کرد سیگارش رو روشن کرد و نیم کلاج کرد و نیم متر دیگه از اتویان ۱۵ کیلومتری رو طی کرد وقتی دود رو از شیشه نیمه باز راننده بیرون می داد موبایلش زنگ زد از خونه بود گوشی رو برداشت اونور خط صدای زنش رو شنید که می گفت کجایی ؟ گفت تو ترافیکم دارم میام زنش غرید : همیشه باید دیر برسی یه بار شد به موقع بیای ؟ همه اومدن سر راه نوشابه بگیر و بدون خدا حافظی قطع کرد گوشی رو گذاشت و باز هم نیم کلاج و یک متر</description>
<pubDate>Tue, 14 Feb 2012 09:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yousof58</dc:creator>
<guid>yousof58.blogfa.com/post/113</guid>
</item>
<item>
<title>خواب خوش</title>
<link>https://yousof58.blogfa.com/post/112</link>
<description>این ذهنمو کنترل می کنم نمیذارم برای خودش بره ولگردی الآن ساعت ۳ صبحه چه معنی داره که به کار فکر کنم هر واکنشی بخوام نشون بدم ماله صبحه الآن که نمیشه جوابشو داد ساعت چنده؟ کی صبح شد؟ چقدر خوابم میاد این مشتریه حسابشو تسویه نکرد؟ ارز چی شد؟ امروزم حواله نمی کنن؟ گور پدرش باید تمرکز کنم روی آرامش آروم دم آروم بازدم</description>
<pubDate>Sat, 21 Jan 2012 07:30:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>yousof58</dc:creator>
<guid>yousof58.blogfa.com/post/112</guid>
</item>
<item>
<title>مدیتیشن</title>
<link>https://yousof58.blogfa.com/post/111</link>
<description>دم بازدم آرامش دلار چقدر شد؟ یعنی فردا هم حواله نمی کنن؟ بارنامه چی شد؟ نخوریم به تعطیلات سال نوی این چشم بادومی ها؟ گرسنمه دم بازدم چند تا شد؟ ولش کن باقیش باشه برای فردا شب آرامش باشه بعد از فردا</description>
<pubDate>Mon, 16 Jan 2012 17:20:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>yousof58</dc:creator>
<guid>yousof58.blogfa.com/post/111</guid>
</item>
<item>
<title>آرامش</title>
<link>https://yousof58.blogfa.com/post/110</link>
<description>فکر خاموش ذهن آروم چه حالی می کنم من</description>
<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 09:41:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>yousof58</dc:creator>
<guid>yousof58.blogfa.com/post/110</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات شمال محاله یادم بره</title>
<link>https://yousof58.blogfa.com/post/109</link>
<description>این روزها بیشتر شمال میرم آخه یه کار اداری دارم اونجا مجبورم حداقل هفته ای یک بار برم و حداقل یک روز بمونم بعضی وقتا هم بیشتر منم مثل همه شمال رو دوست دارم بیشتر از خیلی ها آخه بیشتر عمرم رو اونجا بودم اونجا بود که به دنیا اومدم بزرگ شدم درس خوندم ازدواج کردم زندگی کردم .... خودمو گم کرده بودم تو این زندگی که برای خودم ساختم خودم اینجوری ساختمش که گم بشم توش حالا می بینم اونقدر که باید خودمو خوب گم نکردم تو این زندگی جدید با کوچکترین چیزی خاطراتم زنده میشه</description>
<pubDate>Sat, 05 Nov 2011 20:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yousof58</dc:creator>
<guid>yousof58.blogfa.com/post/109</guid>
</item>
<item>
<title>زنده باد تکنولوژی</title>
<link>https://yousof58.blogfa.com/post/107</link>
<description>خیلی وقته که این ساعت شب بیدار نبودم اگر هم بودم هوشیار نبودم چون اگر که روز عادی باشه خسته تر از اینم که این ساعت بیدار باشم یا اگر به اجبار به علتی مثل مهمون داشتن و مهمونی رفتن بیدار باشم که یا سرم از باده گرمه یا چشمام از خواب امروز چون پنجشنبه بود که الان دیگه جمعه ست من هم طبق یه قانون نا نوشته پنجشنبه ها تا ظهر تو دفتر می مونم بعد از ظهر پس از صرف ناهار یه خواب قیلوله (ده بار این غیلوله رو با غ و ۱۰ بار هم با ق نوشتم نمی دونم کدوم درسته خودم هم می</description>
<pubDate>Thu, 03 Nov 2011 21:18:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>yousof58</dc:creator>
<guid>yousof58.blogfa.com/post/107</guid>
</item>
<item>
<title>آقای مدیر</title>
<link>https://yousof58.blogfa.com/post/106</link>
<description>تو فکرم عدده توی کله ام رقمه پانزدهم چک دارم بیست و سوم هم چک دارم سی ام هم چک دارم یازدهم وصولی دارم بیست و یکم هم یه وصولیه دیگه ... آره درست فکر می کنی می خواستم بگم سرم خیلی شلوغه آدم پرمشغله ای هستم خیلی هم آدم مهمی هستم تصمیم های بزرگ می گیرم آدم کلیدی هستم کارم خیلی درسته من مدیرم ولی با همه اینا دلم تنگه دلم تنگه خیلی چیزاست اولش آرامشه یعنی آرام بودن دلم میخواد این ذهنم یه کم آروم بگیره یه کم حساب و کتاب کردنش کمتر بشه یه ذره از فکر آینده بیاد</description>
<pubDate>Tue, 01 Nov 2011 18:26:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>yousof58</dc:creator>
<guid>yousof58.blogfa.com/post/106</guid>
</item>
<item>
<title>صدای ماه مدرسه</title>
<link>https://yousof58.blogfa.com/post/105</link>
<description>یکی دو سالی هست که صدای ماه مدرسه رو می شنوم قبل از آنکه بویش رو احساس کنم در کوچه دفتر کارم ۳ تا مدرسه هست باور کنید سر و صدای ۳ تا مدرسه ۳ برابر یک مدرسه نیست که دو به توان ۳ یعنی هشت برابر یک مدرسه ست از صبح که توی کوچه جای پارک پیدا نمیشه که همین داستان ظهر هم اتفاق میفته گرفته تا زنگ های تفریح و سر و صدای بچه ها و از اونها بدتر صدای نکره مدیر و ناظم پشت بلندگو ولی از همه بدتر بعد از ظهر هاست که جای این همه شلوغی و سرو صدا رو سکوت بی پایانی می گیره که</description>
<pubDate>Sun, 25 Sep 2011 09:00:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>yousof58</dc:creator>
<guid>yousof58.blogfa.com/post/105</guid>
</item>
</channel>
</rss>
